برچسب: روزانه ها RSS پنهان کردن ریسه‌ها | میان‌برها

  • رویا سه شنبه ۱ بهمن ۱۳۹۲ - ۲۱:۵۹ پیوند ثابت | پاسخ
    برچسب‌ها: روزانه ها   

    امروز بعد از مدتها دست به گوشی بودم!!
    کلی اس ام اس پاک کردم مال این چند ماه رو!

     
  • رویا یکشنبه ۸ دی ۱۳۹۲ - ۲۱:۰۲ پیوند ثابت | پاسخ
    برچسب‌ها: , روزانه ها   

    اردلان یادتونه؟ همون بازیگر نقش پدر دیکتاتور تو سریال مادرانه! همونو امروز تو پمپ بنزین دیدم!
    خب راستش چون تو دانشکده هنر درس خوندم، دیدن بازیگرا برام ذوق نداشته. حتی قبل از دوران دانشجویی هم ذوقی نمی کردم. اما انگاری امروز یکی از دوستای قدیمیم رو دیدم! اینقدر یعنی از دینش خوشحال شدم!!!!
    و البته واضح و روشنه که مادرانه رو با تمام اعصاب خردی های اون موقع، دوستش داشتم!

     
  • رویا دوشنبه ۲ دی ۱۳۹۲ - ۲۱:۱۳ پیوند ثابت | پاسخ
    برچسب‌ها: روزانه ها   

    دیروز بابت کم غذایی و این که همیشه سردمه رفتم دکتر! ایشون هم به خاطر چک آپ سالانه و این دو تا مشکل ترجیح داد بعد از اعلام نتیجه آزمایش دارو تجویز کنه.
    امروز رفته بودم آزمایشگاه! روز اربعین هم باز بود!
    اونجا اندازه دو تا سرنگ بزرگ خون گرفتن. از جایی که هم خونم غلیظ بود هم ظاهرا کم خونی داشتم، فرتی فشارم چسبید به کف پام!
    فقط تا جایی یادم میاد که تلو تلو خوران با اون خانومه رسیدم دم تخت! بعدش دیگه یادم نمیاد تا این که چشم باز کردم دیدم یکی از خانومای منشی پاهام رو گرفته بالا اونی هم که خون می گرفت داره صورتم رو نوازش می کنه و بیدارم می کنه! بابا هم هول کرده بالا سرمه!
    خلاصه یه نیم ساعتی رو تختشون دراز کشیدم. اما خب تا برسم خونه و برم رو تخت خودم واقعا سخت بود.
    تا این لحظه هم مدام فشارم در نواسنه و هی پایین میاد هی نرمال می شه! هنوز روتختمم!
    مقادیری پسته شور خوردم و سهه چهار تا دونه هم پفک! کمی بهترم الهی شکر.

     
  • رویا جمعه ۲۹ آذر ۱۳۹۲ - ۱۹:۴۱ پیوند ثابت | پاسخ
    برچسب‌ها: روزانه ها,   

    و اما امروز عصرم … قرار شد بریم تهران گردی محلات قدیمی تهران … محلاتی که برامون ( خانوادگی) نوستالژی بود!
    رفتیم خونه ایی رو دیدیم که مامان و بابا اونجا زندگیشون رو شروع کرده بودند و من اونجا به دنیا اومدم و تا دوسالگی یعنی تا فوت مادرِ پدرم اونجا بودیم. با وجودی که صابخونه فوت کرده بود اما ساختمان هنوز مونده البته درب وداغون. احتمالا به خاطر طرح تفضیلی و این حرفا امکان ساختنش رو توسط ورثه نداشتن…
    و کلی گشت زدیم اون منطقه رو .. حموم عمومی که اونجا می رفتن و پارچه فروشی که بابا برای اولین بار از اونجا برای مامان چادری و پیرهنی خریده بوده :) … بقالی و قصابی و فروشگاه های اون اطراف که بعضا تغییر کاربری داده بودن …
    بعدش هم رفتیم از کنار بیمارستانی که اوه سال پیش اونجا به دنیا اومدم! بیمارستان بازرگانان!

     
  • رویا شنبه ۲ آذر ۱۳۹۲ - ۱۳:۴۰ پیوند ثابت | پاسخ
    برچسب‌ها: روزانه ها   

    از اون وقتا که دلت نمی خواد دستت به آب بخوره بعد وقتی بلند می شی می بینی قبل از تو ظرف کثیف گذاشتن و تو ظرفشویی و تو طبیعتا وظیفه داری بشوریشون!

     
  • رویا سه شنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۲ - ۱۶:۰۷ پیوند ثابت | پاسخ
    برچسب‌ها: روزانه ها   

    امروز با صدای اذان ظهر بیدار شدم! یعنی جا داشت همچنان بخوام اما واقعا تو رودروایسی خودم موندم!
    یه بار ساعت بیدارم شدم دیدم الان واقعا زوده حالش نیست! یه بار ساعت ده بیدار شدم به صدای زنگ تلفن که البته جواب ندادم وقتی می خواستم بلند شم چنان سیاتیکم تیر می کشید که اصلا نمی شد از جام بلند شم :| همونجوری دوباره سعی کردم بخوابم که ساعت 12 که اذان مدرسه روبرویی بیدارم کرد!!! وقتی حالش خوب نباشه فقط خوابه که به دادش می رسه. الانم که نشستم بازم درد دارم نه به اندازه دیروز اما خب ….

     
  • رویا پنج شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۲ - ۰۲:۰۳ پیوند ثابت | پاسخ
    برچسب‌ها: روزانه ها   

    امروز در گیر یه سایت شدم :|
    نه انگلیسیم رو شد تموم کنم نه فرانسه خوندم نه اچ تی ام ال و نه به طرحم رسیدم :|

     
  • رویا شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۲ - ۱۹:۴۵ پیوند ثابت | پاسخ
    برچسب‌ها: روزانه ها,   

    امروز یه سر رفتم دفتر. لوح تقدیر و یه جعبه شکلات هدیه و یه جلد کتاب و یه سی دی و …
    با یه قلمه از شفلرا :)) که همه شون یه طرف این قلمهه هم یه طرف!
    بهار و مختش هم که دیگه ارزش افزوده بودن اصلا :)

     
  • رویا پنج شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۲ - ۱۸:۴۶ پیوند ثابت | پاسخ
    برچسب‌ها: روزانه ها   

    امروز از اون روزاست که فقط خوابم میاد!
    صبح ساعت 8:30 بیدار شدم که به برنامه هام برسم بعد نمی دونم چی شد که چشمتون روز بد نبینه چشمو باز کردم دیدم ساعت 11 هست! :دی
    ظهر هم از وقتی ناهار خوردم خوابم می اومد…. اخرش یاعت 3:30 خوابیدم تا 6! تازه به زور و رودروایسی خودم بیدار شدم!!
    خلاصه این که امروز اندازه 6-7 ساعت از برنامه ام عقبم!

     
  • رویا شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۲ - ۰۰:۴۰ پیوند ثابت | پاسخ
    برچسب‌ها: , , روزانه ها   

    امروز عصر یه سر رفتیم جنگل فندقلو بخش محافظت شده …
    راستش اونقدر شلوغ بود به دل نمی چسبید…
    از طرفی دستکاری طبیعت جلوه اش رو کم کرده بود … نه جنگل درست و حسابی داشت نه محصولی ( گوجه سبزی فندقی سیب جنگلی چیزی) مونده بود … بیشتر یه فضای سبز بود!
    از طرفی هوا هم سرد بود. خلاصه فاز نداد.

     
  • رویا یکشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۲ - ۲۳:۱۱ پیوند ثابت | پاسخ
    برچسب‌ها: روزانه ها   

    امروز روز کسل کننده ایی بود… دیر می گذشت…

     
  • رویا دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۲ - ۱۴:۳۶ پیوند ثابت | پاسخ
    برچسب‌ها: روزانه ها   

    صبحی رفتم دوباره امامزاده صالح ….
    ظل آفتاب که رفتم دفتر دیدم هیچ کدوم از همکارا که کلید داشتن نیومدن!!! هر کدوم به امید این که اون یکی میاد!!! فک کن چه حالی بودم … العطش
    هیچی دیگه زیر همون آفتاب دست از پا درازتر برگشتم خونه :|

     
  • رویا یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۲ - ۱۳:۴۲ پیوند ثابت | پاسخ
    برچسب‌ها: روزانه ها   

    تمدید گواهینامه نامه از گرفتن خود گواهینامه دنگ و فنگش بیشتر بود….
    از 9:30 در گیرش بودم تا 12…. تو این آفتاب و گرما و …
    پلیس مثبت 10 > بانک > پلیس مثبت 10 > معاینه پزشکی > تعین گروه خونی > شهرک آزمایش ( کاردان فنی) > پلیس مثبت 10!!!
    فک کن! آئین نامه جدید دادن که قد زیر 150 بره شهرک آزامایش کاردان فنی تاید بشه!!! داخل خود شهرک آزمایش تو اون آفتاب یه عالمه پیاده روی داره … خلاصه این که دیگه داشتم از حال می رفتم از گرما و خستگی…
    همه اینا یه طرف غرغرها و درشت شنیدنها هم یه طرف …. خستگی روانی دومی سخت تره …
    الان دارم العطش می زنم….

     
  • رویا پنج شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۲ - ۱۱:۳۱ پیوند ثابت | پاسخ
    برچسب‌ها: روزانه ها   

    بعد از حدود 24 ساعت سلام وبلاگ عزیزم!
    دیروز رسما جون دادن رو به چشم خودم دیدم ….
    تا ساعت 12 و نیم 1 که تو میدون تره بار فرمانیه نمایشگاه داشتیم بعدش هم رفتم دفتر تا اتاق کار خودم رو مرتب کنم! به خاطر گلگاری و نوع کار خودم رو میزم همش گل بود! و نا مرتب! ساعت سه و نیم با سردرد تصمیم گرفتم برم خونه استراحت کنم! ظل آفتاب … تشنگی از یه طرف ضعف از یه طرف! هم فشارم پایین بود هم قند خونم! سر راه بستنی گرفتم! اونقدر تشنه بودم دلم می خواست افطار رو با بستنی باز کنم!!!!
    خلاصه ار وقتی رسیدم خونه خوابیدم تا یه ربع به افطار! بماند که سر افطار داشتم به بامیه کنار سفره سجده می بردم و هر چیزی که سر سفره می دیدم… اما شاید باورنکنید با اون حجم تشنگی و گشنگی فقط یه خرما یه استکان آب دو تا بامیه دو تا لقمه کوچیک کتلت! افت قند و فشار خون هر دو با هم کار دستم داد چشامم نا خواسته رو هم رفت و با تب و لرز خوابم برد! یه ساعت بعدش بیدار شدم و یه مسکن که سردردم آروم شه و باز خواب تا سحر … متاسفانه بابت حال بدم نمازم به قضا رفت! سحر حجم تشنگی رو با بستنی شروع کردم و کته و گوجه خام که آب بدنم رو تامین کنه و بعد مثل افطار بیهوش … دو بار وضو گرفتم اما باز خواب رفتم… بازم هم قضا شد! الان سر نماز ظهر و عصر کلی نماز قضا دارم که بخونم!
    اگر چه همین الانش هم حال خوشی ندارم …

     
  • رویا جمعه ۱۴ تیر ۱۳۹۲ - ۱۳:۰۴ پیوند ثابت | پاسخ
    برچسب‌ها: روزانه ها   

    یه کوه اتوکردنی دارم! تازه پریروز اتو خریده شده! یه تعداد رو پریروز اتو کردم یه تعدادش رو دیروز دو برابر دیروز و پریروز هم برا امروز موندم :|

     
c
compose new post
j
next post/next comment
k
previous post/previous comment
r
reply
e
edit
o
show/hide comments
t
go to top
l
go to login
h
show/hide help
shift + esc
cancel