برچسب: نوستالژی RSS پنهان کردن ریسه‌ها | میان‌برها

  • رویا شنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۳ - ۰۹:۴۶ پیوند ثابت | پاسخ
    برچسب‌ها: , , نوستالژی   

    حتی از اون املت های قهوه خونه سر بزرگمهر! رونوشت به اونایی که اونجا خوردن و می دونن

     
  • رویا جمعه ۶ دی ۱۳۹۲ - ۱۴:۱۶ پیوند ثابت | پاسخ
    برچسب‌ها: , نوستالژی   

    زمانی که دبستان بودم وزیر آموزش و پرورش زمان ما مرحوم پرورش بودند! یادمه وقتی برف می اومد، فک کن برف تا وسط ساقم باریده اما تعطیل نمی کردن مدارس رو! بعد می گفتم باید این پرورش یا بچه هاش بیوفتن پاهاشون بشکنه تا بفهمن برف اومده؟ :))) بعدش هم که اکرمی وزیر شد همین وضع بود! … بعدها فرت و فرت مدارس تعطیل شدند!

     
  • رویا جمعه ۲۹ آذر ۱۳۹۲ - ۱۹:۴۱ پیوند ثابت | پاسخ
    برچسب‌ها: , نوستالژی   

    و اما امروز عصرم … قرار شد بریم تهران گردی محلات قدیمی تهران … محلاتی که برامون ( خانوادگی) نوستالژی بود!
    رفتیم خونه ایی رو دیدیم که مامان و بابا اونجا زندگیشون رو شروع کرده بودند و من اونجا به دنیا اومدم و تا دوسالگی یعنی تا فوت مادرِ پدرم اونجا بودیم. با وجودی که صابخونه فوت کرده بود اما ساختمان هنوز مونده البته درب وداغون. احتمالا به خاطر طرح تفضیلی و این حرفا امکان ساختنش رو توسط ورثه نداشتن…
    و کلی گشت زدیم اون منطقه رو .. حموم عمومی که اونجا می رفتن و پارچه فروشی که بابا برای اولین بار از اونجا برای مامان چادری و پیرهنی خریده بوده :) … بقالی و قصابی و فروشگاه های اون اطراف که بعضا تغییر کاربری داده بودن …
    بعدش هم رفتیم از کنار بیمارستانی که اوه سال پیش اونجا به دنیا اومدم! بیمارستان بازرگانان!

     
  • رویا شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۲ - ۰۱:۲۳ پیوند ثابت | پاسخ
    برچسب‌ها: نوستالژی   

    از بچگی روز اول مهر روز غم عالم بود برام! اینقدر حالم گرفته می شد … تنها باری که روز اول مهر برام هیجان داشت کلاس اول بودم! وقتی هم وارد مدرسه شدم اولین دوستام کلاس پنجمی ها بودن :دی

     
  • رویا پنج شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۲ - ۰۱:۵۴ پیوند ثابت | پاسخ
    برچسب‌ها: , , , نوستالژی   

    این عکس رو دیدم یاد خونه خیلی وقت پیشمون افتادم درست روزای اول جنگ! آژیر که می کشید برقا می رفت … تمام پنجره هامون رو با چسب پهن ضربدری کرده بودیم می گفتن با موج انفجار اگر هم بشکنه تا یه جایی جلوی صدمات ناشی از شکستن شیشه رو می گیره حتی جلو پنجره مون یه چند ردیف کیسه از این کیسه های سنگر گذاشته بودند… خونمون پشت نیرو هوایی بود و وقتی هواپیماها می رسیدند تهران تیربار نیروهوایی شروع می کرد به شلیک … بگذریم… آره داشتم می گفتم … برقا که می رفت مامان همه پرده های ضخیم پشت پنجره رو می کشید و یه چراغ نفتی کوچیک روشن می کرد و منو با خودش می برد آشپزخونه… اون گوشه کابینت رو می بینید؟ یه همچین جایی منو می نشوند و شروع می کرد به دیکته گفتن :) منم تازه رفته بودم کلاس اول! 6 سالم بود! از رنگ توپها توی کتاب فارسی تو اون تاریکی چیزی نمی دیدم اما خب از حفظ بودم می دونستم کدوم چه رنگیه :) تو اون وضعیت با حفظ کامل خونسردی من دیکته می نوشتم و مامان رو کابینت کناری آشپزی می کرد :)
    http://amoon.tumblr.com/post/60962596379
    جایی که پنجره است در ورد به اتاق نشیمن بود و رو بروی پنجره در ورود به حیاط از سمت آشپزخونه. و جایی که عکاس ایستاده یه پنجره بزرگ رو به حیاط…. تو حیاط یه درخت انار بزرگ داشتیم که انار داشت یه سال چنان برفی بارید که صبح بیدارشدیم دیدیم درخت بینوا شکسته!
    تو اون خونه چه خبرا و چه اتفاقا که ندیدیم ….
    سفره هفت سینمون رو تو پذیرایی انداخته بودیم و پذیرایی یه پنجره قدی بزرگ به اندازه عرض اتاق داشت … یه تلویزیون سیاه و سفید 14 اینچ توشیبا هم گوشه اتاق ( این تلویزیون الان تو اتاق منه :) ) بابا یه دوربین پلوراید داشت از اینا که تا عکس می گرفتی خودش ظاهر می کرد ( دوست نداشت عکس خانواده اش رو بده بیرون چاپ کنند اون موقع آقایون چاپ می کردند) به هر حال …. لباسای نومون رو پوشیده بودیم و پای سفره و بابا ازمون عکس می گرفت :) سال که تحویل شد و عکس گرفتن هم تموم، تلویزیون هم شروع کرد به پخش پیام شاه :) بهار 57 بود به نظرم! تو همون سال بود که بابا روزنامه به دست اومد خونه و خبر رفتن شاه رو داد … تو همون خونه جنگ شروع شد …. دیگه بعدش خیلی نموندیم! آخرای 59 اسباب کشی کردیم …

     
  • رویا جمعه ۱۴ تیر ۱۳۹۲ - ۱۲:۵۴ پیوند ثابت | پاسخ
    برچسب‌ها: , نوستالژی   

    ایام نوجوانی به سفارش آقای کتابفروش، کتابی خریدم به اسم غار اسرار آمیز اما الان چند ساله هر از گاهی که اسم کتاب یادم می افته، هر چی تلاش می کنم تم داستان یادم نمیاد … بدبختی جزء کتاباییه که تو انباری گذاشتم و دسترسی بهش ممکن نیست … چقدر دلم برای اون کتابا تنگ شده ….

     
  • رویا پنج شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۱ - ۱۴:۱۶ پیوند ثابت | پاسخ
    برچسب‌ها: , , نوستالژی   

    وقتی وارد حیاط شدم حس تملک عجیبی داشتم …. یه جورایی انگار وارد خونه خودم شدم!

     
  • رویا پنج شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۱ - ۱۴:۱۴ پیوند ثابت | پاسخ
    برچسب‌ها: , , نوستالژی   

    دو سال اول دانشجویی رو تو دانشگاه آزاد توی خیابون دماوند بودم… بعدش دانشکده مون جدا شد و اومدیم چهار راه فلسطین!
    کلاسهایی که با استاد مرحوم فرنو داشتیم ….
    کارگاه هایی که اونجا برگزار می شد …
    یادش بخیر …

     
  • رویا پنج شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۱ - ۱۴:۱۲ پیوند ثابت | پاسخ
    برچسب‌ها: , , نوستالژی   

    حس عجیبی بود! شیرین و نوستالژیک …. دانشگاهی که کلی باهاش خاطره داشتم … دانشگاه خودمون … روزهای خوب دانشجویی … بوفه عالیی که داشتیم … امروز همه شون از جلو چشمام رژه رفتن وقتی وارد حیاط شدم … حس خوبی آمیخته با احترام….

     
  • رویا دوشنبه ۴ دی ۱۳۹۱ - ۱۴:۱۹ پیوند ثابت | پاسخ
    برچسب‌ها: , نوستالژی   

    تقریبا از سال 80-81 کاربر اینترنت شدم! اون موقع برای تحقیق درباره پایان نامه ام ازش استفاده می کردم. تو خونه سیستم نداشتم برا همین می رفتم سایت دانشگاه. یادمه برای هر ساعتش 250 تومن می گرفت. فک کنم اواسط 81 بود که برام یه سیستم پنتیوم 4 گرفتند که اون موقع با پرینتر و اسکنر و همه چیزاش در اومد حدود 800 هزار تومن! کارت اینترنت بود که می خریدم ها …
    20 ساعتی 40 ساعتی 60 ساعتی و حتی 100 ساعتی…. شبش هم رایگان مثلا!!!
    اون موقع فیلترشکن و وی پی ان و اینا اینجوری نبود! سایتهایی بود که آدرس رو می دادی و برات دور می زد و باز می کرد! تازه اینو آخر آخرا کشف کرده بودم!!! چه حرصی می خوردم وقتی سایتی باز نمی شد! وقتی سایت به خاطر سرعت کم بالا نمی اومد ….
    بعدش یه بروازر کشف کردم که پروکسی دور می زد! تاچ نت براوزر….. که دیگه الان این بروزر وجود نداره انگار … همون یه نسخه بوده

     
    • رویا ۱۴:۴۸ در دی ۴, ۱۳۹۱ پیوند ثابت | پاسخ

      الان گشتم و یکی از ورژنهاش رو پیدا کردم … خیلی قدیمیه … وقتی با کروم کار می کنی طبیعیه دیگه نتونی با اون بروازر کنار بیایی

  • رویا چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۱ - ۲۲:۱۳ پیوند ثابت | پاسخ
    برچسب‌ها: , , نوستالژی   

    ظاهرا وقتی ازهاری به شاه گفته اینا همش نواره، زمانی بوده که بدلیل کسالت تو خونه بوده و عارضه قلبی داشته و چون نمی تونسته بره بیرون باورش نمی شده برا همین می گفته نواره! سر همین بوده که مردم بعدها این شعار رو ساختند:
    ازهاری گوساله
    ای سگ چهار ستاره
    بازم بگو نواره
    نوار که پا نداره

     
  • رویا پنج شنبه ۴ آبان ۱۳۹۱ - ۱۷:۴۹ پیوند ثابت | پاسخ
    برچسب‌ها: نوستالژی   

    دوست من دوست داره با دوست تو دوست بشه. تو دوست داری با دوست من که دوست داره با دوست تو دوست بشه دوست بشی؟!

     
  • رویا یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۱ - ۲۳:۲۵ پیوند ثابت | پاسخ
    برچسب‌ها: , نوستالژی   

    یادش بخیر! هر نایلنون ته بسته سالمی که دستمون می اومد حالا بسته چیپس و کیک و نایلون فریزر مستعملی که بود فرقی نداشت! بادش می کردیم و بـــــــــــامـــــــــــــــــبی می ترکوندیمش! الان نایلون نون شیرمال کنارم بود هر کاری کردم بادش کنم و منفجر کنم دلم نیومد! گفتم ملت می ترسن! :)) خیلی وقته از این صداها نشنیدن :دی

     
  • رویا جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۱ - ۰۱:۴۱ پیوند ثابت | پاسخ
    برچسب‌ها: نوستالژی   

    بچه که بودم وقتی این بیسکوییت کرم دار ها رو می دادن دستم اول با دندونام اون خامه اش رو می تراشیدم و می خوردم بعد خود بیسکویت رو با اکراه می خوردم! چون مامان دعوام می کرد اگر اونجوری بیسکوئیت رو هدر می دادم! :))

     
  • رویا جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۹۱ - ۲۰:۴۸ پیوند ثابت | پاسخ
    برچسب‌ها: نوستالژی   

    اولین داستان بلندی که خوندم 13-14 سالم بود. کتاب غار اسرار آمیز…
    اولین سینمایی که یادم میاد 6-7 سالم بود و داستان فیلم درباره کوسه ها بود! اسم فیلم یادم نیس.
    اولین تاتری که رفتم دبیرستان بودم و از طرف مدرسه بردنمون درباره شیطان و اینا بود بازم یادم نیست اسمش!!
    اولین باری که رفتم پای تخته هنوز وقت مدرسه ام نشده بود! مامان کلاس قرآن می رفت و کلاساشون تخته سیاه داشت! مربی شون به من گفت برم پای تخته که یه سوره بخونم فک کنم! نمی دونم دقیقا … خلاصه این که منو صدا کرد رفتم پای تخته ایستادم وقتی به تخته نگاه کردم دستم به اون جایی که گچ و تخته پاک کن می زاشتن نمی رسید :))))
    اولین فیلم جنگی که دیدم فیلم عقابها بود.
    اولین باری که پشت میکروفن مدرسه ایستادم کلاس اول بودم و شعر بر پا برپا! با مسلسلها! رو به آمریکا! رو به اسرائیل! ….و اینا رو خوندم :))))
    اولین خاطره من از جنگ مربوط می شد به دقیقا همون روز 31 شهریور 59 که فرداش باید می رفتیم مدرسه … شش سالم بود
    اولین ساعتی که پدر برای قبولیم خریدند کلاس اول یا دوم بودم و یه ساعت به اصطلاح امروزی دیجیتال بود با بندهای فلزی. #اولین

     
c
compose new post
j
next post/next comment
k
previous post/previous comment
r
reply
e
edit
o
show/hide comments
t
go to top
l
go to login
h
show/hide help
shift + esc
cancel