از کی آدمها اینقدر منفعل شده‌اند؟ از کی باری به هر جهت بودن رو ترجیح داده‌اند؟ از کی لزوم تاثیرگذاری روی محیط و اطرافیان برایشان بی مفهوم شده است؟ به راستی رسالت ما از بودن در این دنیا چیست؟
تصور می‌کنم جرم کشتن انگیزه آدمها چه در زندگی و چه در فضای کار، اگر از قتل بیشتر نباشد کمتر هم نیست!
ساده‌تر بگویم؟! دوروبرتان رو دوباره خوب ببینید! کافی‌ست یک روز با همکارتان، دوستتان و یا اصلا در فضای مجازی درد دل کنید! قطعا عده‌ایی با دل خجسته و شاد خواهند گفت: چرا حرص می‌خوری! چه ‌کار داری به این کارها! همه شان مثل همند! ولن کن بابا!! لیاقتشون هیمقدره! زور نزن اینا ارزش کار تو رو نمی‌فهمن!!!! و جوابهایی از این دست که کاملا مشخص است از سر بی‌حوصلگی و حتی بی انگیزه بودن است! حتی بعضی تفاوت کار کارمندی و کارشناسی را نمی‌دانند و فکر می‌کنند اگر سرت را بیاندازی پایین و هر چه می‌خواهند همان را تحویل بدهی درست است و بیش از این هیچ کاری ارزش وقت گذاشتن ندارد!!!
آرزو به دلم ماند که یک سوال جدی و یا یک درد دل حرفه‌ایی داشته باشم و به جای همفکری و مشاوره برای رفع مشکل، از این تیپ جوابها نشنوم!
همکارانم انگیزه های خود را برای پیشرفت و حتی آموزش از دست داده‌اند و هر نوع فعالیتی از سر حرکت رو به جلو و در راستای پیشرفت شرکت را با تمسخر نگاه می‌کنند و دوستانم اگر چه بسیار مهربان و دلسوز، اما حوصله شنیدن مشکلات حرفه‌ایی را ندارند!
قبول دارم که من به تنهایی مسئولیتی در قبال حل مشکلات دنیا ندارم، اما حداقل باید بتوانم روی اطرافیانم تاثیر مثبت، حتی اگر شده کم، داشته باشم. آرمانگرا نیستم اما به پیشرفت و آموزش معتقدم و می‌دانم، آموزش اگر در جای خود صورت گیرد، می‌تواند معجزه‌گر باشد.
دیگر خیلی وقته است می‌ترسم در مورد کار… خصوصا در مورد کار! با کسی گفتگو کنم! انواع و اقسام دلایل بازدارنده برای ادامه صحبتم می‌شنوم که ترجیح می‌دهم دیگر سکوت کنم! اما هنوز به دنبال یک دوست خوب و باهوش به عنوان یک مشاور شغلی آگاه و با سواد می‌گردم….